خاطره5

كلاس ریا ضی

ساعت حدود 10:20 بود با معلم ریاضی داشتیم صحبت از

مشكلات جامعه می كردیم.{فكر نكنیدمن اهل این صحبت ها

هستم .نه اصلا این جوری نیست}فقط بحث راه انداختیم تا

دست از سر روابط مثلثاتی بردارد.اقابحث رو بردیم جلو

یك دفعه معلم ما بحث را خانوادگی كرد .بساطی شد كه

نگو.شروع كرد از زنش.گوشی خریدن وخیلی مسایل دیگر

گفتن.وسط این صحبت ها بود كه یك دفعه یكی از دوستانم

بلند شدوگفت:عمو فكر نون باش كه خربزه اب است.معلممان

ریخت بهم احساس بی خودی بودن در كلاس كرد.از كلاس

رفت بیرون  تا ساعت 10:50 با هزار زور وزحمت امد  سر

كلاس.با كلی ناز وعشوه و از این جور حرف ها امد سر كلاس.

برگشت گفت:من احساس خانوادگی نسبت به این كلاس داشتم

.یكی از بچه ها بلند شد بد تر كرد.گفت:اقا مگر من پدرت هستم

كه این حرف را می زنی.معلم ما هم كه گویی خونش به جوش امده

بود چنان ماژیك را  به صورت او پرتاب كرد  كه انگار {تبری}

{چاقویی}در دست دارد وبه سمت شكار پرتاب می كند.خلاصه

شانسی كه معلم ما اورد  ماژیك از بقل چشم دوست من رد

شده بود و فقط چشش قرمز شده بود.فردا ان روزدوستم

با پدرش وارد مدرسه شد و داد  وجنجالی به پا كرد  كه

نگو. كه فلانی  چی كاره است كه به صورت پسر من

ماژیك پرت كرده است شانس بیاره نبینمش.اقا داستانی

شد كه .....پدر كلاس ما .معلم ما .مدیر .ناظم ما در اورد