خاطره4

این خاطره برای 5ابان است

امتحان های نیم ترم اول بود.ما را به دلیل شیطانی زیاد موقع امتحان

جدا جدا در سالن می نشانند .معلم های ما با این فكر كه جدا شدیم

ونمی توانیم تقلب بكنیم می رفتن ته سالن .ما هم با همفكری راه

حلی پیدا كردیم.اضافه ورق امتحانی را صاف با خط كش می بریدیم

وبعد با خط ریز جواب می دادیم و با كش پرتاب می كردیم {البته این كار را فقط من ودو نفر

دیگر انجام می دادیم}یك بار یكی از رفیق های اسگولمان سوتی داد

كه نگو .مدیرمان اقای بستان ارا در حال رد شدن بود كه یكی از این

رفیق های من كه خیلی هدف گیری بدی داشت كاغذ را به سر

او كوبید .یك دفعه برگشت و با لحن بسیار ....گفت{صدا نشنوم ااا....صدا از كی بود}با گفتن این حرف یك دفعه سالن منفجر شد. صدای خنده انقدر زیاد بود كه سر مراقب های ما درد گرفت.

خلاصه  تمامی كسانی كه این كار را كردند{من}راگرفتند و ورقه ها را

چك كردند.وبعد دیدن كه ما كاری نكردیم رهایمان كردند