خاطره2

سلام

خاطره امروز برای 8مهر است

ساعت 9:20 بود زنگ خورد من كه تازه با امید خاطره دوست شده بودم

در حال حرف زدن درباره ی یكی از كسانی بودیم كه قرار بود امید بهش زنگ بزنه . در حال گفتگو بودیم كه گوشی موبایلش زنگ خورد

بابای همان كسی بود كه امید قرار بود بهش زنگ بزنه

هیچ وقت یادم نمی رود .یارو دهن مبارك را باز كرد

وتا توانست بد وبیراه گفت.ناظم مدرسه ما دید امید داره با تلفن

حرف می زند .بالای زرنگی زد تو كله ی امید.

از ان به بعد همه ی بچه ها با گوشی صحبت می كردند.

متاسفانه دروغ دامن گیر همه شده است.مثل ناظم ما:{بگو كفتر بازی

میگه 5سال كار كردم}.{بگو ماشین میگه من راننده هفت بیابان بی

اب وعلف هستم}.{بگو دعوا میگه 15 سال از دعوا حبس كشیدم}

{بگو لات بودن میگه من گنده لات فلاح.باغ فیضو....بودم}

چه كار كنیم اینم شانس ماست

یكی از بچه های كلاس ما ماشین اورده بود.پدر مادر یارو را

اورد جلوی چشش.كار به جایی رسید كه پدر بزرگ او را كشاندن مدرسه

دمش گرم همچین پدر بزرگ قاطی برخورد كرد كه ناظم ما گلت كرد

گفت :به تو هیچ ربطی ندارد كه به نوه ام ماشین می اورد .شاید من بخواهم ماشین خود را به او بدهم

 خلاصه  كار بالا كشید طوری كه این دوست ما

ترك تحصیل كرد