تبلیغات
خاطرات مدرسه

زنده باد بهان

خاطره پنجم

سه شنبه 27 اسفند 1387 نویسنده: مهدی SATAN |

خاطره5

كلاس ریا ضی

ساعت حدود 10:20 بود با معلم ریاضی داشتیم صحبت از

مشكلات جامعه می كردیم.{فكر نكنیدمن اهل این صحبت ها

هستم .نه اصلا این جوری نیست}فقط بحث راه انداختیم تا

دست از سر روابط مثلثاتی بردارد.اقابحث رو بردیم جلو

یك دفعه معلم ما بحث را خانوادگی كرد .بساطی شد كه

نگو.شروع كرد از زنش.گوشی خریدن وخیلی مسایل دیگر

گفتن.وسط این صحبت ها بود كه یك دفعه یكی از دوستانم

بلند شدوگفت:عمو فكر نون باش كه خربزه اب است.معلممان

ریخت بهم احساس بی خودی بودن در كلاس كرد.از كلاس

رفت بیرون  تا ساعت 10:50 با هزار زور وزحمت امد  سر

كلاس.با كلی ناز وعشوه و از این جور حرف ها امد سر كلاس.

برگشت گفت:من احساس خانوادگی نسبت به این كلاس داشتم

.یكی از بچه ها بلند شد بد تر كرد.گفت:اقا مگر من پدرت هستم

كه این حرف را می زنی.معلم ما هم كه گویی خونش به جوش امده

بود چنان ماژیك را  به صورت او پرتاب كرد  كه انگار {تبری}

{چاقویی}در دست دارد وبه سمت شكار پرتاب می كند.خلاصه

شانسی كه معلم ما اورد  ماژیك از بقل چشم دوست من رد

شده بود و فقط چشش قرمز شده بود.فردا ان روزدوستم

با پدرش وارد مدرسه شد و داد  وجنجالی به پا كرد  كه

نگو. كه فلانی  چی كاره است كه به صورت پسر من

ماژیك پرت كرده است شانس بیاره نبینمش.اقا داستانی

شد كه .....پدر كلاس ما .معلم ما .مدیر .ناظم ما در اورد

 

   


خاطره چهارم

جمعه 23 اسفند 1387 نویسنده: مهدی SATAN |

خاطره4

این خاطره برای 5ابان است

امتحان های نیم ترم اول بود.ما را به دلیل شیطانی زیاد موقع امتحان

جدا جدا در سالن می نشانند .معلم های ما با این فكر كه جدا شدیم

ونمی توانیم تقلب بكنیم می رفتن ته سالن .ما هم با همفكری راه

حلی پیدا كردیم.اضافه ورق امتحانی را صاف با خط كش می بریدیم

وبعد با خط ریز جواب می دادیم و با كش پرتاب می كردیم {البته این كار را فقط من ودو نفر

دیگر انجام می دادیم}یك بار یكی از رفیق های اسگولمان سوتی داد

كه نگو .مدیرمان اقای بستان ارا در حال رد شدن بود كه یكی از این

رفیق های من كه خیلی هدف گیری بدی داشت كاغذ را به سر

او كوبید .یك دفعه برگشت و با لحن بسیار ....گفت{صدا نشنوم ااا....صدا از كی بود}با گفتن این حرف یك دفعه سالن منفجر شد. صدای خنده انقدر زیاد بود كه سر مراقب های ما درد گرفت.

خلاصه  تمامی كسانی كه این كار را كردند{من}راگرفتند و ورقه ها را

چك كردند.وبعد دیدن كه ما كاری نكردیم رهایمان كردند

   


خاطره سوم

جمعه 23 اسفند 1387 نویسنده: مهدی SATAN |

خاطره3

این خاطره برای 10 اذر است

روز جدایی من از یك{...}.چه روز گندی

اصلا یادم نمیرود.سه شنبه بود.

زنگ اول به خوبی گذشت.زنگ دوم گذشت

هنوز زنگ تفریح دوم تمام نشده بود .گوشی موبایلم زنگ خورد

تا الو نگفته رفتم داخل دستشویی مدرسه.صحبت می كردم تا

یكی از ادم فروش ها مرا لو داد وناظم سراغ من امد

گوشی را گرفت ودو نمره از من كم كرد .خانوم قهر كرد.

دو  زنگ اخر رخته بودم بهم با همه دعوا می كردم.

مخصوصا دو زنگ اخر كه شیمی داشتیم.نمی دونم چه جوری

گذشت  تعطیل شدیم زنگ زدم بابام بیاد گوشی مرا بگیرد

گرفت .از فردا ان روزبا ناظم مدرسه وان كسی كه مرا لو داد

بد قاطی كردم .تا چند روز بعد دوستم یزدانی {چش خوشگله }

من را با ناظم مدرسه اشتی داد

   


خاطره دوم

جمعه 23 اسفند 1387 نویسنده: مهدی SATAN |

خاطره2

سلام

خاطره امروز برای 8مهر است

ساعت 9:20 بود زنگ خورد من كه تازه با امید خاطره دوست شده بودم

در حال حرف زدن درباره ی یكی از كسانی بودیم كه قرار بود امید بهش زنگ بزنه . در حال گفتگو بودیم كه گوشی موبایلش زنگ خورد

بابای همان كسی بود كه امید قرار بود بهش زنگ بزنه

هیچ وقت یادم نمی رود .یارو دهن مبارك را باز كرد

وتا توانست بد وبیراه گفت.ناظم مدرسه ما دید امید داره با تلفن

حرف می زند .بالای زرنگی زد تو كله ی امید.

از ان به بعد همه ی بچه ها با گوشی صحبت می كردند.

متاسفانه دروغ دامن گیر همه شده است.مثل ناظم ما:{بگو كفتر بازی

میگه 5سال كار كردم}.{بگو ماشین میگه من راننده هفت بیابان بی

اب وعلف هستم}.{بگو دعوا میگه 15 سال از دعوا حبس كشیدم}

{بگو لات بودن میگه من گنده لات فلاح.باغ فیضو....بودم}

چه كار كنیم اینم شانس ماست

یكی از بچه های كلاس ما ماشین اورده بود.پدر مادر یارو را

اورد جلوی چشش.كار به جایی رسید كه پدر بزرگ او را كشاندن مدرسه

دمش گرم همچین پدر بزرگ قاطی برخورد كرد كه ناظم ما گلت كرد

گفت :به تو هیچ ربطی ندارد كه به نوه ام ماشین می اورد .شاید من بخواهم ماشین خود را به او بدهم

 خلاصه  كار بالا كشید طوری كه این دوست ما

ترك تحصیل كرد

   


خاطره اول

جمعه 23 اسفند 1387 نویسنده: مهدی SATAN |

خاطره های من از اول مهر شروع شود

درست اولین روز

مدرسه ما 3بخش است {دبستان.راهنمایی.هنرستان}

وقتی وارد مدرسه شدم هیچكس را نمی شناختم

وقت صف بندی كل مدرسه 60 نفر هم نمی شد

خلاصه وارد كلاس شدیم .از شانس بد ما

اولین زنگ برایمان فیزیك امد شانس ما بود ذیگه

شروع به درس دادن كرد همه بچه ها مثل الاغ تو سر وكول

یكدیگر میزدن.دهن معلم را سرویس كردیم .

در همان روز من با یكی به نام یزدانی ملقب به{چش خوشگله}

دوست شدم.فردا ان روز با معلم ریاضی درس داشتیم هنوز درس

نداده از كلاس رفت بیرون تا به مدیر شكایت كند از دست ما.

مدیر علت را پرسید :معلم ما هم با تمام  ناراحتی گفت {تیكه}{فحش}{شلوغی}{در اوردن صدا}و....

خلاصه دهن ما رو اسفالت كردن

روز سوم

روز سوم با معلم انگلیسی درس داشتیم

با بچه ها برنامه ریختیم  تا اشكشو در بیاوریم

سر كلاس انواع حركات موزون انجام دادیم {ان موقع گوشی ازاد بود}

تیكه های بد بد بد .فحش گذاشتن مثل{هر كی 5بار حركات موزون

انجام نده}.روش معلم زبانمان برای دوره یابو علی سینا بود.

رسید به دیكته گفتن:بچه ها فحش گذاشتن هر كی بنویسد

معلم بدبخت هی كلمه می گفت و ما می خندیئیم.

وقتی ورقه ها را می گرفت بچه ها جای اسم لقب هایشان را می نوشتن مثل{سالار seven.امید خاطره.شهین. جواد black .مهدیSATAN

دهن معلم را سرویس كردیم.معلم بدبخت اسم

های ملقب ما را می گفت دست بلند می كردیم

واسم واقعی خود را می گفتیم

كاری كردیم كه نگو اه اه اه اه اه

با تمام كلاس ها رفیق بودیم قرار گذاشتیم تا هر زنگ كه با

انگلیسی كلاس داریم از وسط درس از كلاس فرار كنیم

هی هی هی هی .سر كلاس دعوا دروغی راه می انداختیم

تا معلم بدبختمان ما را جدا كند .خدا می داند كه چقدر این وسط

این معلم كتك خورد.

بنده خدا بعد چند روز از كلاس ومدرسه فرار كرد ورفت

وبای ما معلم جدیدی اوردن.؟؟؟

جالب بود نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   


جدید

پنجشنبه 22 اسفند 1387 نویسنده: مهدی SATAN |

این هم یك فیلم از كلاسمان

اول مهر

دعوا با معلم انگلیسی

   


شروع

پنجشنبه 22 اسفند 1387 نویسنده: مهدی SATAN |

سلام

من مهدی دانش اموز بهان تكنیك .اول دبیرستان هستم

خاطرات مدرسه خود را می نویسم

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


نظرسنجی

    نظر شما در باره این خاطره ها چیست؟






انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس